پيام حضرت آيت‌الله جوادي‌آملي به كنگره اخلاق زيستي
57 بازدید
تاریخ ارائه : 6/11/2011 12:00:00 AM
موضوع: سایر

بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ إیّاهُ نَسْتَعِین

  حمد ازلی خدای را سزاست که خلیفة خود را برای خُلْق آفرینی خَلق کرد؛ تحیّت ابدی، پیامبران الهی مخصوصاً حضرت ختمی نبوت(صلی الله علیه و آله) را رواست که خُلق او قرآن حکیم بود؛ درود بیکران، اهل بیت وحی (علیهم السلام) را بجاست که پرنیان خُلْقِ کریم را در بر داشته و جامعه بشری را به آن کسوت فرا می خواندند؛ به این ذوات قدسی تولّی داریم و از معاندان آنان تبرّی می نماییم! مقدم حُضّار گرامی، فرهیختگان حوزوی و دانشگاهی و اندیشوران علاقه مند به تعالی اخلاقی را گرامی داشته و سعی بلیغِ مسئولان محترم کنگره وَزینِ «اخلاق زیستی» را مشکور الهی دانسته و از اصحاب مَقال و صَحابة مَقالَت که با بیان و بَنانِ علمی خویش، بر رُقِیِّ معنوی کنگره افزودند تقدیر می شود!

مناسب است چند نکتة کوتاه در این پیام تقدیم شود:

  یکم. هر چند هدف خلقت انسان، عبادت او و غرض آفرینش نظام کیهانی، معرفت توحیدی وی است که اوّلی در سورة «ذاریات» [1] و دومی در سوره «طلاق» [2] مطرح شد؛ لیکن هدف خلقتِ خلیفه، خُلق آفرینی اوست یعنی خداوند برخی از افراد انسان را خلیفة خود قرار داد تا اینان اولاً مظهر خداوند باشند در آفریدن و ثانیاً قلمرو آفرینش آنان ملکوت و باطن بشر است نه مُلک و ظاهر او، گرچه برخی چونان مسیح(علیه السلام) به این سِمَت نیز عملاً نائل آمده اند و ثالثاً ابزار چنین آفرینشِ درونی فقط تعلیم کتاب و حکمت است در بخش اندیشه و تزکیه نفوس است در بخش انگیزه و رابعاً ره آورد چنان تعلیم و چنین تزکیه ای، همانا تذکیة عقل و تضحیه نَفْسِ مُسوّله و اَمّاره است، زیرا خُلق که مَلکة نفسانی است و مالکِ لجام دانش و لگام گرایش است تا نه علم، با شبهه افکنی، وسیله کژراهه روی شود و نه گرایش، با شهوتِ مُشوّه یا غضبِ افروخته، سبب بیراهه رفتن گردد، چنین ملکة مقتدری که «خُلق» نامیده می شود، مخلوق انسانی است که جامه اِسْتَبرَقِ خلافتِ خدا را در بر دارد تا فیض آفرینش الهی از آستین چنین خلیفه ای به در آید و در نهان بشر، خُلق کریم را نهادینه کند و او را حیات طیّب عطا نماید.

  دوم. حَصْرِ معرفت شناسی در تنگنای حسّ و تجربه، آفتی درمان ناپذیر در معرفت شناسی بوده و سبب اُفتِ بسیاری از علوم، از فراز دانش انسانی به فرود علم حیوانی خواهد بود، چون شناخت حسّی، توان معرفت روح مجرّد انسانی را ندارد و از قبول آن سرپیچی کرده، به نکول آن رو می آورد و هویّت انسان را همانند دام، منحصر در اجزای مادّی می داند که در تالار تشریح مشاهده می شود و چیزی را که با چشم مسلّح یا بی سلاح دیده نشود انکار می کند و از این جهت مرز مهمّ و تفاوت عمیقِ فنّ شریف طبّ و بیطاری در هم می ریزد، زیرا انسان بر اساس معرفت شناسیِ حسّی، فقط حیوانی است که سخن می گوید و همه اندیشه های علمی او نیز صبغة مادّی دارد و با مُردن می پوسد و هیچ مسئولیتی نسبت به عقیده، خُلق، رفتار و گفتار خود، بعد از مرگ ندارد و شخص ظالم همانند گرگ خون آشام بعد از مُردن، معدومِ محض خواهد بود و از تنزّل علوم، اِبایی نیست، همان طوری که از زمین گیر شدن و تحقیر معلوم، ابایی وجود ندارد. کسی که مبتلا به چنین معرفت شناسیِ مداربسته و بی رَمَق است ممکن است از معنویّت سخن بگوید ولی آن را با فکر مادیّت اَدا می کند، غافل از آنکه کلام آسمانی از متکلّم زمینی اندیش، اثر معنوی نخواهد داشت. بنابراین لازم است در تبیین فنّ مهمّ «اخلاق زیستی»، از هبوطِ معرفت شناسیِ حسّی و تجربی رهید و ضمن حفظ آن، به معرفت شناسی تجریدی رسید تا توان طرح اصول و مبانی فلسفیِ فنّ مزبور، میسور گردد و زمینة دریافت صحیحِ رهنمودِ ادیان ابراهیمی، به ویژه پایان بخش آنها یعنی اسلام ناب، فراهم آید.

  سوم. روح مجرّد انسانی، بدون بدن نخواهد بود؛ مادامی که در دنیاست زندگی طبیعی او با همین بدن تأمین می شود ولی حیات انسانی او گذشته از تغذیه، نموّ و تولید که منطقه مشترک انسان و گیاه است و گذشته از برخی عواطف و احساسات و توالدها که حوزة اشتراکی انسان و حیوان است، با جزم علمی دربارة جهان و موجوداتِ ویژة آن از یک سو و با عزم عملی دربارة کیفیّت تعاملِ درست با خود و با جهان و با دیگران از سوی دیگر، به دست می آید و رسالت تأمین این حیات معنویِ فرد و جامعه، با اخلاق است که این فنّ وَزین، چندین فنّ عریق را در قلمرو خود دارد که به برخی از آنها اشاره می شود:

  1 طبّ روحانی. رسالتِ این فنّ متافیزیکی که عهده دار خلافت الهی است، احیایِ بدن برزخی است که اعضا و جوارح جوانح آن را علم صائب و عملِ صالح تشکیل می دهند نه گوشت و استخوان و پوست و نیز درمان آن همراه با رعایت بهداشت است که هم تصدّی دفع بیماری و هم تکفّل رفع آن را به عهده دارد.

  2 معماری روحانی. وظیفة دیگر این فنّ طبیعی، اِتْقانِ در صنع و تحکیمِ بنیان مرصوصِ بدن برزخی است که عناصر سازنده آن را صلابت و سلامت خُلْقی (نه خَلْقی) تأمین می نماید، زیرا پدیدة مرگ آن قدر توانفرساست که اگر بدن برزخی، مُتقَن نباشد، ممکن است همانند بدن مادّی فرو ریزد و زبان از گفتن باز ماند و از عهدة جوابِ پرسش گرانِ برزخ برنیاید، هر چند در معاد دوباره انسان با همان بدن دنیایی محشور می گردد.

  3 هنر روحانی. مأموریت سوم این رشتة جدابافته، زیباسازی اندام و چهره و سفیدروی و روسفید محشور شدن است. [3] آنچه در دنیاست سهم اقلیم زندگی است که هیچ تفاوتی با برخورداری از کرامت تقوا، بین ابیض و اسود نیست: مرد خداشناس که تقوا طلب کند خواهی سفید جامه و خواهی سیاه باش [4]

  اما آنچه در آخرت و بعد از مرگ است، نمودار عدل و ظلم، حق و باطل، صدق و کذب و بالأخره خیر و شرّ است. این هنر آسمانی توانمند است، شِعری که در دیار خَلْق، فسون است و فسانه: چَشم جادو، خال هندو، زلف کافر، رُخ فرنگ ای مسلمان زاده خود را کافرستان کرده ای

  در ساحتِ خُلق، حکمت و درایت نماید، البته این میناگری، در عهدة متخلّقی است که پیوند ناگسستنی با آفریدگار خود داشته و سیرت او در بردباری چنین باشد: دردی که با فسانه شنیدم همی از خَلق از علم به عین آمد و از گوش به آغوش [5]

  و سریرت و سنّت وی چنان باشد: در عاشقی آنجا که وِرا پای، مرا سر در بندگی آنجا که وِرا حلقه، مرا گوش [6]

  اگر هنرمند خلیق بتواند گیتی و مینو را با طرحی طریف هماهنگ کند و با این جمال و جلال در ساهره قیامت جلوه کند، مصداق سرودة حکیم سنایی خواهد شد که حَیرت سوی چشم آمده کای چشم، تو منگر غَیرت سوی گوش آمده کای گوش، تو مَنیوش [7]

  چهارم. علم اخلاق دارای مواد، مبانی و منابع است. موادّ اخلاقی عبارت از دستورهای مثبت و منفی به صورت الزامی یا ترجیحی است؛ مبانی اخلاقی عبارت از ضوابط کلّی است که موادّ اخلاقی به استناد آنها تدوین می شود و منابع اخلاقی عبارت از اصول ثابت و قابل اعتماد و حجّت الله است که مبانی اخلاقی از آنها استنباط می شود. در اسلام که به صورت ادیان ابراهیمی مطرح می شود: ﴿إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ﴾، [8] تمام عنصرهای یادشده فراهم است و با وجود آنها می توان فنّ علمیِ اخلاق را سامان بخشید. به عنوان نمونه، جریان عدل و ظلم که از محوری ترین اصول و مبانی اخلاقی و نیز حقوقی اند، دارای مفهومی روشن اند اما حقیقت آنها بسیار مبهم و ناشناخته است، زیرا معنای عدل، قرار دادن هر چیزی در جای خود و مقابل آن، ظلم، تجاوز از حدّ و تعدّی به حریم غیر است. این مفهوم‌های آشکار با مصداق‌های پنهان روبه رویند، زیرا جای اشیا و اشخاص را فقط آفریدگار آنها می داند و کسی که نه آنها را خَلق کرد و نه شاهد آفرینش آنها بود، هرگز از جای آنها آگاه نیست و چون موضع چیزی معلوم نشد، حفظ آنجا یا تجاوز به آن و یا از آن مبهم می ماند. در چنین حالتی چگونه می توان قانونی را عدالت و قانون مقابل آن را ظلم دانست؟! هر چند مصداق این دو عنوان در برخی موارد روشن است؛ لیکن تنظیم قوانین عمومی دربارة نظام هستی، بدون آگاهی از مرز هر کدام و حدّ هر چیز، میسور نخواهد بود یعنی فنّ قوی و قویم اخلاق در مکتب‌های غیر دینی چون فاقد منابع استنباطی اند و از فرهنگ، آداب، عادات، رسوم و رسوبات اقلیمی یا قومی و نژادی استخراج می شوند، نه از برهان مُتقن برخوردار است و نه از کلیّت و دوام یعنی نه می توان از آن دفاع منطقی و فلسفی کرد و نه همگانی است و نه همیشگی، بلکه مقطعی و نِسبی خواهد بود.

آنچه برخی را وادار کرد که بگویند علم اخلاق برهان پذیر نیست، همین غفلت از ضرورت منبع (اولاً) و لزوم استنباط مبانی اخلاقی از آن منابع (ثانیاً) است و چون تکیه گاه مبانی اخلاقی، مصالح و مفاسد تکوینی است و پی آمدهای آن نیز در معاد به صورت برزخ و دوزخ و بهشت، حقایق تکوینی اند، قابل استدلال عقلی و اقامة برهان منطقی و فلسفی است.

  پنجم. جهان را خداوند به زیباترین وضع آفرید، به طوری که بهتر از آن ممکن نبوده است وگرنه یا خدا به آن علم نداشت یا توان آفرینش آن را نداشت و یا نسبت به آن بخل ورزید؛ هر سه فرض در تالیِ این قضیة شرطی قیاس استثنایی، محال است، پس عالَمی بهتر از این ممکن نبود، البته در قلمرو مجرّدهای تامّ که مصون از حرکت و دگرگونی اند مطلب دیگری مطرح است. انسان که خلیفة خداست با سه مسئولیت تعریف شده روبه روست: 1. جهان بینی 2. جهان بانی 3. جهان آرایی. مسئولیت اول او به اندیشه بر می‌گردد که عقل نظری عهده دار آن است و مسئولیت دوم و سوم وی به انگیزه برمی گردد که عقل عملی متکفّل آن است. فنّ شریف اخلاق، تأثیر بسزایی در حفظ نظم طبیعی جهان از یک سو و پرهیز از ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا﴾ [9] و سهم کاملی در جهان آرایی از سوی دیگر دارد تا فقر اقتصادی همانند تهی مغزی فرهنگی، رخت بربندد و تخت توانگریِ نِسبی و خردمندی، بختِ خُفته ملّتهای ضعیف را بیدار نماید.

آنچه هم اکنون در جهان کنونی به ویژه خاورمیانه می گذرد، خونریزی، غارت و ویرانگری است که تنها راه علاج آن، فهمِ صحیحِ اخلاق و ایمان به آن و عمل صالح مطابق آن است. چنین فضیلت خُلقی همان طوری که بدون مرز و منزّه از قید زمان و بند زمین و رَهن زبان است، مُبرّای از گزند خودبینی و هوامحوری است، زیرا تنها چیزی که مشترک بین خاوری و باختری است، فطرت توحیدی است که نه شرقی است و نه غربی و صیانت این هدیه خدا فقط در دین الهی است که گاهی به صورت ﴿لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ﴾ [10] از حضرت خلیل علیه السلام و زمانی به آوای ﴿رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی﴾ [11] از حضرت کلیم(علیه السلام) و دوره ای به آهنگ ﴿إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِی الْکِتَابَ﴾ [12] از حضرت مسیح(علیه السلام) و سرانجام به صورت کامل و تام و مرضیّ خدا به طنین ﴿لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ﴾ [13] از حضرت حبیب(صلی الله علیه و آله) تبلور می یابد.

  در پایان این پیام، چون در سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ملّت بزرگ ایرانِ مسلمان، به رهبری بنیان گذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی(قدس سره) قرار داریم، تهنیت این ایام خجسته را با تقدیر مجدّد از همه اندیشوران، به ویژه برگزارکنندگان ارجمند این کنگرة وزین، تقدیم می داریم و توفیق جامعه بشری برای نِیل به اصول یادشده و رسیدن به اخلاق زیستی را از خداوندِ جهان آفرین درخواست می نماییم!